تواین شبهاکه من مشوش ازدیروزم حال مرانمی یابی ولی اندک دل ارام من عطشان درپی اب است وتو همچون سرابی
سلام اکنون من و تو بی خبر از دوری فاصله باز میخوانیم إ
وای جدایی را تویارمن برس به فریادمن دراین ابادی جدایی فریاد میزنم هان توکجایی یک سبدیک رنگی وصفاازمن
یک عمر دورنگی وجفاازتو
باقلب وحشت زده خود بانگاه یاس تورامیگویم هان تورامیگویم من ازبهرتواکنون این گونه کبود گشتم توخود گفتی قصه مایکی بود ویکی نبود ندارد این اغار کلام تومراخام کرد اکنون بادلی بی اراده بالبانی زخم خورده ازتو می خواهم مرادریابی تو که همین جایی
برچسب: مشوش, نویسنده: محسن تاريخ: دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت: 15:05